سفارش تبلیغ
صبا ویژن
با پاداش دادن به نیکوکار بدکار را بیازار . [نهج البلاغه]
 
دوشنبه 90 آذر 21 , ساعت 1:10 عصر

 

 تا حالا شده دلت بگیره؟


از دست غصه دق کنه بمیره؟


تا حالا شده محتاج بشی؟


حتی خدا هم دستت و نگیره؟


تا حالا شده یه روز بی خبر عشقت بره


بهونش و بگیری؟


بفهمی هر چی میگفت دروغ بود!


کم بیاری و دلت بخواد بمیره؟


ای خدا زندگیم نقش بر آبه!


آره قلب عاشقم بدجور خرابه


قسمت میدم که جونم و بگیری


زنده بودن واسه من عین عذابه!


تو که از حال دلم با خبری


چرا گریه هام نداره جوابی؟


به چه جرمی ای خدا بگو به من


داری آبروی من و میبری؟


تا حالا تنها یه جا نشستی؟


بی سر و صدا تو خودت شکستی؟


حس خجالت بشینه رو چهرت از اینکه


حس کنی اضافی هستی؟


تا حالا شده چیزی ببینی


دلت بخواد کور بشی و نبینی؟


واسه پنهون کردن گریه هات


زیر بارون بدون چتر بشینی؟

تمومش کن خدا دیگه بریدم


به هرچی که نمی خواستم رسیدم


تمومش کن تمومش کن خدایا


دیگه بسه عذاب قبر و دیدم


نه از عشق خیر دیدم نه از دوست


به کی خوش باشم و به کی امیدوار؟


دارم ضجه زنون به پات می اُفتم



تو می بینی ولی انگار نه انگار

 

 

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ